فتح ا… صفاری

فتح الله ، متولد ۱۲۸۸ شمسی ، اهل لاهیجان ، فرزند میرزا موسی خان معروف به منشی ، در یک خانواده بالنسبه متعينی چشم به جهان گشود . در کودکی پدرش را از دست داد دوران شیرین زندگیش در کودکی ، به تلخی گذشت . در جوانی به خدمت وزارت پست و تلگراف درآمد و پس از ۳۲ سال خدمت ، بازنشسته گردید و  در شهر ساری مازندران در گوشه عزلت به صرف وقت با تخیلات شاعرانه و معنوی خویش وقت گذراند

 در عنفوان شباب ، عوامل زیبای طبیعت در روح و جسمش تأثيرات خاص بخشید و او را چون بلبل شوریده به شیدایی سوق داد و به سرودن ترانه هایی حاکی از سوز درون  وادار ساخت . به همان نسبت که به زیباییهای موطنش عشق می ورزید به همان اندازه نغمات دل سوخته اش شراره می کشید و به صورت غزل بر صفحه کاغذ نقش می بست . بسیاری از اشعارش را هاله ای از اندوه تألماتی که در اوان شباب با آن روبرو بوده ، در بر گرفته است . آثارش در جراید و مجلات « باغ صائب » و کتاب « برگ سبز » انتشار یافت کتابی به نام « شکوفه هایی از ادبیات مازندران » تأليف نموده که حاوی آثار او و جماعتی از شعرای مازنداران است که به زبان محلی شعر سروده اند

ایشان در سال ۱۳۶۱ چشم از جهان فروبستند

چد اثر از ایشان

 تا به سودای تو من از دل و جان ، میسوزم 
 روزگاری است که پیدا و نهان میسوزم
 آتشم ، شعله من ، اخگر خرمن سوز است 
 زین جهت در ره تو از سروجان می سوزم 
 از چه پرسی ز من بیدل و افسرده روان
  که من از عشق تو عمری است روان می سوزم 
 نیست با خسته دلان ، همره و همراز کسی
  من ازین رو، ز ستمهای زمان میسوزم
 گر چه کالای مرا ، چرخ به چیزی نخرید
  سود نابرده متاعم ، به زیان میسوزم
 هر شکستی که به کارم فلک افکنده به عمر 
 جورها برده و بی تاب و توان  میسوزم
  ناز پروانه ، فن سوختن آموخته ام
 سرحق را نکنم فاش و عیان می سوزم
  شکوه از هیچ کسم نیست به دوران حیات
  گرچه عمری است که از زخم زبان می سوزم
 عمر طی شد ، نشد از حال دلم آگه ، کس
 سالیانی است که بی نام و نشان می سوزم 
 روزی آگه شوی از حال دل صفاری
  که چرشمع سحری ، رقص کنان می سوزم
  
  
 **************** 
  
  
 آب و گل من ز شهر لاهیجان است
  در کالبدم ولای او ، چون جان است 
 من روی نیاز جز به این در ننهم
  چون عشق ، مرا کعبه ، از این ایمان است
  
 ************************* 
  
  
  ما را سر سوز و ساز می باید و نیست
  درهای امید ، باز ، می باید و نیست
  آمال دراز و عمر کوتاست دریغ
  یک مونس و دلنواز می باید و نیست
  
  
  
  ********************************
  
  
  
  
 عاكفان کوی جانان را نیازی دیگر است
  سالکان را در دل ازعشق تو ، رازی دیگر است
  دیده  گر ازدیدن خوبان برد عیشی مدام 
 لذتش پاینده اندر نای وسازی دیگر است
  شکوه از تقدیر خود کم کن که اندر زندگی
  هرنشیبی را که می بینی ، فرازی دیگر است 
 چشمۂ فیضی و در وصلت زجانم باك نیست
  راه سال دیگر وعشق مجازی دیگر است
  گرچه آن مه سرفراز است ازهمه خوبان به حسن
  سیرتش گر معنوی شد ، سرفرازی دیگر است
  در جهان « صفاریا » چون پاکبازان پاك باش 
 عشق ظاهر دیگر است و پای بازی دیگر است
  
  
  
  *****************************
  
  
 هرآن دلی که در او ، نوری ازصفا باشد
 به پیش اهل نظر ، خانه خدا باشد
  زهی به طینت نیکونها در آن مردم 
  که مهرِ خاطرشان سوی بی نوا باشد
  به دست مردم آزاده می شود معمور 
 شکستگی که به بنیان هر بنا باشد
 خدای راضی از آن بنده است در همه حال  
 اگر که بنده ای از بنده ای ، رضا باشد 
 تو در حریم کسان پرده دار عصمت باش 
 زبان به بند زقولی که ناروا باشد 
 من آزمودم و دیدم به عمر خویش بسی 
 که چوب آو دل خسته ، جانگزا باشد
 بجز خدای به کس دل مبند « صفاری »
  دراین زمان که محبت چو کیمیا باشد 

منابع:

غ.م۳۳۶

گ.ف۲۹۱